فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است
غزل ۶۷
فریاد من از فراق یارست
و افغان من از غم نگارست
بی روی چو ماه آن نگارین
رخساره من به خون نگارست
خون جگرم ز فرقت او
از دیده روانه در کنارست
درد دل من ز حد گذشتست
جانم ز فراق بیقرارست
کس را ز غم من آگهی نیست
آوخ که جهان نه پایدارست
از دست زمانه در عذابم
زان جان و دلم همی فگارست
سعدی چه کنی شکایت از دوست
چون شادی و غم نه برقرارست
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 18:44 توسط صادق مومنی
|
