<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ادب و فرهنگ ایرانی</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com</link>
<description>وبلاگی است در حوزه ی اخلاق و ادبیات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 03 Jul 2021 18:16:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/104</link>
<description>غزل شمارهٔ ۱۶۱ حافظ » غزلیات کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد آن نیست که حافظ</description>
<pubDate>Sat, 03 Jul 2021 18:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/104</guid>
</item>
<item>
<title>شرف و قیمت و قدر تو بفضل و هنرست</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/103</link>
<description>فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید شرف و قیمت و قدر تو بفضل و هنرست نه بدیدار و بدینار و بسود وبزیان هر بزرگی که بفضل و بهنر گشت بزرگ نشود خرد ببد گفتن بهمان و فلان گر چه بسیار بماند بنیام اندر تیغ نشود کند و نگردد هنر تیغ نهان ور چه از چشم نهان گردد ماه اندر میخ نشود تیره و افروخته باشد بمیان شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان باز هم باز بود، ورچه که او بسته بود شرف بازی از باز فکندن نتوان</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2020 11:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/103</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/102</link>
<description>غزل شمارهٔ ۳۰۱ حافظ » غزلیات ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک حق نگه دار که من می‌روم الله معک تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن کس عیار زر خالص نشناسد چو محک گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک بگشا پسته خندان و شکرریزی کن خلق را از دهن خویش مینداز به شک چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک چون بر حافظ خویشش نگذاری باری ای رقیب</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2020 18:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/102</guid>
</item>
<item>
<title> ظالمی را خفته دیدم نیم روز</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/101</link>
<description>حکایت شمارهٔ ۱۲ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل تر است گفت تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری. ظالمی را خفته دیدم نیم روز گفتم این فتنه است خوابش برده به وآنکه خوابش بهتر از بیداری است آن چنان بد زندگانی مرده به</description>
<pubDate>Tue, 19 Mar 2019 10:40:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/101</guid>
</item>
<item>
<title>تو باخدای خود انداز کار و دل خوش دار</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/100</link>
<description>غزل شمارهٔ ۱۸۷ حافظ » غزلیات دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما بکند طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند ز بخت خفته ملولم بود که بیداری به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا</description>
<pubDate>Thu, 22 Dec 2016 06:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/100</guid>
</item>
<item>
<title>مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/99</link>
<description>غزل ۳۴ سعدی » مواعظ » غزلیات گناه کردن پنهان به از عبادت فاش اگر خدای پرستی هواپرست مباش به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن که دوستان خدا ممکن‌اند در او باش برین زمین که تو بینی ملوک طبعانند که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش به چشم کوته اغیار درنمی‌آیند مثال چشمهٔ خورشید و دیدهٔ خفاش کرم کنند و نبینند بر کسی منت قفا خورند و نجویند با کسی پر خاش ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند نه دست کفچه کنند از برای کاسهٔ آش دل از محبت دنیا و آخرت خالی که ذکر دوست توان کرد یا</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2015 14:13:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/99</guid>
</item>
<item>
<title> بود آیا که در میکده‌ها بگشایند</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/98</link>
<description>غزل شمارهٔ ۲۰۲ حافظ » غزلیات بود آیا که در میکده‌ها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند به صفای دل رندان صبوحی زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند نامه تعزیت دختر رز بنویسید تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا که چه زنار ز زیرش به</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2015 20:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/98</guid>
</item>
<item>
<title>دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/97</link>
<description>غزل شمارهٔ ۴۶ مولوی » دیوان شمس » غزلیات دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من من نفروشم از کرم بنده خود خریده را داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را عاجز و بی‌کسم مبین اشک چو اطلسم مبین در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود پر کند از خمار خود دیده</description>
<pubDate>Sat, 11 Apr 2015 13:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/97</guid>
</item>
<item>
<title>دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/96</link>
<description>غزل ۳۲۶ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را گرد در امید تو چند به سر دوانمش ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش لذت</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2015 11:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/96</guid>
</item>
<item>
<title>دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد</title>
<link>https://momenisadegh.blogfa.com/post/95</link>
<description>غزل شمارهٔ ۱۴۹ حافظ » غزلیات دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش که غیر از راستی</description>
<pubDate>Tue, 16 Dec 2014 05:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>momenisadegh</dc:creator>
<guid>momenisadegh.blogfa.com/post/95</guid>
</item>
</channel>
</rss>
